نویسنده :
ندا - ساعت ٤:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠
درطول چند ساعت وقت اضافی که از زندگی دزدیدم ، دوباره بوف کور را خواندم ، ( از آخرین باری که خواندمش خیلی سال می گذره) .اما اینبار متوجه وجود شباهت های زیادی بین این داستان و فیلم " اتوبان مفقود " شدم .سوای سبک سوررئالیستی داستان ، بعضی صحنه ها به طرز غیر قابل تصوری مشابه هستند به عنوان مثال ، شباهت لکاته با رنه ، تصوراتی که قهرمان داستان نسبت به او دارد و بسیاری از توهمات که دچارش می شه به نظر من نمی تونه تصادفی باشه.
نویسنده :
ندا - ساعت ٤:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳٩٠
عاشقی .... حتی با دروغ هایش هم عشق بازی می کنی . تجاهل ، و نه حماقت شباهت عاشقی است با کودکی .
نویسنده :
ندا - ساعت ۳:۱۳ ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳٩٠
از سردی دستانم به خود لرزید،باور نکرد. به اعماق نگاهم خیره شد و دیدم که دید من آن کلیشه دلربا نیستم، فقط صورتکی که حال من جزئی ازاو شده ام،اما او هم از با من ماندن خسته شده. صورتم را دیگر به خاطر نمیاورم...زیبا نبود اما اصالت داشت باید می ماند و رشد می کرد درعوض مدفون شد و پوسید. صورتک هم کهنه شده ودیگر حوصله بازی گری ندارد.من لبخند زدم اما صورتک دهن کجی کرد. دستم را رها کرد ... این بازی صورتک بود با من...
نویسنده :
ندا - ساعت ۱:٢٠ ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳٩٠
هرگز رویای شیرین نداشتم ، چون سالها پیش ، از وحشت کابوس ، خواب دیدن را ترک کردم. حالا دیگر حتی ، رویای یک رویای شیرین را هم ندارم...
- خسته ام ، از همه چیز.... از خسته بودن هم خسته ام
نویسنده :
ندا - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٩
مردم شاد و بی نگرانی در کنار ساحل مشغول تفریح و شادی بودند که صدای آژیر وحشتناکی که ما رو به خاطرات دوران جنگ می برد از بلندگو پخش شد و به دنبال اون صدایی اعلام کرد یک کوسه نزدیک ساحل شده و تقاضا کرد که از آب خارج شیم.
همه با سرعت از آب بیرون دویدند اما انسانی در فاصله دورتر بی خبر از همه جا مشغول شنا بود و احتمالا هیچ کدام از اخطار ها به گوشش نرسیده بود. نگرانی در چهره مردم موج می زد، خیلی ها طاقت نگاه کردن نداشتند در این میان ما بودیم با چشمان هیجان زده و مشتااااااااق که حمله کوسه به این انسان را از نزدیک ببینیم، آخه ما که اون را نمی شناختیم!!!!
نویسنده :
ندا - ساعت ۳:۳۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
نویسنده :
ندا - ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦
۱ .
هرچقدر که از نور دورتر شدی
سایه ات را بزرگتر دیدی
کم کم باور کردی
سایه ات را
وقتی فهمیدی
آنقدر دور بودی
که دیگر نور را نمی توانستی ببینی
۲. گرچه عادت ندارم به پیامها جواب ندم اما ایده فروختن گچ های توی کله ام هم خیلی عالیه ! اما خریدارش باید کسی باشه که تو کله اش عوض مغز گچ باشه که اونم به گچ های من نیازی نداره !!!
نویسنده :
ندا - ساعت ٢:٢٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٦
۱.سوسک حمام
به نظر شما آخه به من چه ربطی داره یه سوسک حمام خوشبخته یا نه ؟!
۲. دیشب بعد از مدتها بعد از دوران دانشجویی دوباره بیخوابی به سرم زده بود .با این تفاوت که دیگه کار مثل کلاسها نیست که دور درش کنی!
۳ . ارتباط بین جمله شماره ۱ و ۲ چیه ؟
نویسنده :
ندا - ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦
1
...همیشه میان پنجره و دیدن فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ...
2. دیروز برای بار صدوبیست و هشتم بلوار مولهولند رو نگاه کردم و جالب اینجاست بازهم حرف تازه ای برای گفتن داشت . شاید بعد ها سر فرصت از کلیت داستان حرفی بزنم اما حالا فقط می خوام ازقسمت فلسفی داستان صحبت کنم .
3. داستان به اون جایی می رسه که قهرمانهای داستان ، به مکانی به نام باشگاه سکوت میرن . زمانی که بیننده کاملاً دچار سردرگمی می شه . گرچه تا این لحظه از داستان تمام اجزا حالت عادی ندارند و تقریباً تمام کارکترها غیرواقعی و بهت زده به نظر میان اما بیننده گمان می کنه که داستان سیر منطقی را دنبال می کنه . اما در باشگاه سکوت مجری برنامه سر می رسه وبا تکرارمکرر جمله به زبان اسپانیایی (NO HAY BANDA) درواقع تمام رشته ها رو پنبه می کنه و درکمال زیبائی هم به بیننده و هم به بتی یا همون دایان سلوین می فهمونه تمام اون چیزی که تا کنون فکر می کردید دیده و شنیده اید وهم و در واقع ساخته و پرداخته ذهن شماست که برای دایان درست منطبق بر آرزوهای از دست رفتش میشه ، نه حقیقت و نه حتی واقعیت (it's an illusion) ... کما اینکه در همون لحظه رعشه شدیدی سراغ بتی میاد که نمایانگربازشدن درهای آگاهی به سوی اونه و می بینیم که کمی بعد از بازگشت ازباشگاه هم دایان ازخواب بیدار میشه ...
4.چیزی که می خواست بگم این نبود. گرچه دیوید لینچ « کارگردان مورد علاقه من» این عقاید و اصول بودائی آمیخته به نیهیلست رو در غالب سوررئال !! به زیبائی بیان کرده که من رو شیفته خودش می کنه اما می خوام یکبار دیگه بر گردید به سطر اول و ببینید که فروغ چهل سال پیش با کلام زیبای خودش همین رو چقدرشیوابیان کرده . و جمله دوم که انگار درست از دل دایان بیان می شه «چرا نگاه نکردم ...»
5.نتیجه : وضعیت رفتار احساسی زنها از 50 سال پیش در ایران با زمان حاضر در آمریکا هیچ فرقی نکرده ، من نمی دونم پس کی می خوایم بفهمیم ؟!
نویسنده :
ندا - ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
عجب ! عجب و صد عجب که درست یک ساله به اینجا سر نزدم . حس کردم صفحمو خاک گرفته ! گرچه هنوز بعضی از دوستان صمیمانه به من سرمیزنن اما باید صادقانه بگم که من با این نوشتنم گند زدم !!!!
اول باید از همه اونایی که به من لطف کردند و نگاهکی به صفحم انداختن تشکر کنم بعدم بگم واسم دعا کنید.... نه اینکه فکر کنین یه مریضی خطرناک گرفتم یا می خوام یه امتحان خفن بدم !! نه فقط اینکه ... بگم ؟! به فلسفه دعا فکر کنین... واسه بعضیا وقتی پیش میاد که همه نیرو هارو بسیج کردن و این آخریت راهه ... و واسه بعضیای دیگه ارضای این حس که اوووووووو چقدر آدما به خاطر من به خدا و بقیه !!! التماس می کنن ! به نظر من شق سومی وجود نداره . حالا جریان منم همینه. هرچقدر فکر کردم نفهمیدم کدومش بیشتره اما هردوتاش هست !
نویسنده :
ندا - ساعت ۸:٤٤ ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥
تايمر طبق معمول روی ثانيه هشت متوقف شد و من هنوز دارم دنبال تو می گردم . هوا نمناک است و اگر هر يک دقيقه يکبار برف پاک کن را روشن کنی کافيست که ديد واضح داشته باشی...هنوز دنبالت می گردم گرچه خودم خوب می دانم و البته قبطه هم می خورم که روزنامه خوان نيستم... اصلا از بچگی از بوی روزنامه بدم می آمده...حتما در گوشه ای زير ديواری ، سکويی ، سايه بانی مخفی شده ای شايد هم روزنامه هايت را در دز ديواری مخفی کرده ای تا نان امروزت را نان نبردو خودت زير باران ايستاده ای....شايد هم... شايد توازی باراش باران و غيبت تو تصادفی بود ؟ شايد ديگر هرگز نيايی....
نویسنده :
ندا - ساعت ۸:٢٥ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
چيزی هست که بعد از سالها دوباره دارم درکش می کنم ، حسش می کنم ، اينکه آدم کی واقعاْ به خوشبختی می تونه فکر کنه و بعد کم کم به خودش بگه هوووووووم ، آره ميشه گفت يه چيزايی هست که بشه اسمشو گذاشت خوشبختی، شادی واقعی و درونی ... يادم مياد زمانی بود که من هرلحظه اينو به خودم می گفتم و خوشحال بودم که حواسم هست و قدرشو می دونم . اين حرفها همگی به درد خودم ميخوره ، اما دلم ميخواد اينباريه کار به درد خورتری انجام بدم،اينجا يه دفتر خاطراته که همه می توونن بخوننش نمی شه گفت فقط شخصيه، اگه اينطور بود که توی کاغذ می نوشتم و بعد مچالش می کردم مينداختم دور... من ميگم خوشبختی يعنی وقتی به خودت بگی حالا ديگه من بايد از زندگيم لذت ببرم.... همين.
نویسنده :
ندا - ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤
مدتيه.... دنبال کسی می گردم که همه چيز رو بدونه....
شما سراغ نداريد؟
← صفحه بعد